آکادمی زبان صمیمی

    دوره رایگان مشاوره کنکور و انگیزش تحصیلی

    گروه محکومین
    و پیام کافکا از صادق هدایت

    نویسندگان کمیابى هستند که براى نخستین بار، سبک و فکر و موضوع تازه‌اى را به میان مى‌کشند، به‌خصوص معنى جدیدى براى زندگى مى‌آورند که پیش از آنها وجود نداشته است ــ کافکا یکى از هنرمندترین نویسندگان این دسته به‌شمار مى‌آید.

    خواننده‌اى که با دنیاى کافکا سروکار پیدا مى‌کند، در حالى که خرد و خیره شده، به سویش کشیده مى‌شود: همین که از آستانه‌ى دنیایش گذشت، تأثیر آن را در زندگى خود حس مى‌کند و پى مى‌برد که دنیا آنقدر بن‌بست هم نبوده است. کافکا از دنیایى با ما سخن مى‌گوید که تاریک و درهم پیچیده مى‌نماید، به‌طورى که در وهله‌ى اول نمى‌توانیم با مقیاس‌هاى خودمان آن را بسنجیم. در آن از چه گفتگو مى‌شود، از لایتناهى؟ خدا؟ جن و پرى! نه، این حرف‌ها در کار نیست. موضوع‌هاى بسیار ساده و پیش پاافتاده‌ى زندگى روزانه‌ى خودمان است: با آدم‌هاى معمولى، با کارمندان اداره روبرو مى‌شویم که همان وسواس‌ها و گرفتارى‌هاى خودمان را دارند؛ به زبان ما حرف مى‌زنند و همه چیز

    جریان طبیعى خود را سیر مى‌کند. ولیکن، ناگهان احساس دلهره‌آورى یخه‌مان را مى‌گیرد! همه‌ى چیزهایى که براى ما جدى و منطقى و عادى بود، یکباره معنى خود را گم مى‌کنند، عقربک ساعت جور دیگر به‌کار مى‌افتد، مسافت‌ها با اندازه‌گیرى ما جور درنمى‌آید، هوا رقیق مى‌شود و نفسمان پس مى‌زند. آیا براى این‌که منطقى نیست؟ برعکس؛ همه چیز دلیل و برهان دارد، یک‌جور دلیل وارونه؛ منطق افسارگسیخته‌اى که نمى‌شود جلویش را گرفت. ــ اما براى این است که مى‌بینیم همه‌ى این آدم‌هاى معمولى سر به‌زیر که در کار خود دقیق بودند و با ما همدردى داشتند و مثل ما فکر مى‌کردند، همه کارگزار و پشتیبان «پوچ» مى‌باشند. ماشین‌هاى خودکار بدبختى هستند که کار آنها هرچه جدى‌تر و مهم‌تر باشد، مضحک‌تر جلوه مى‌کند. کارهاى روزانه و انجام وظیفه و تک ودوها و همه‌ى چیزهایى که به آن خو کرده بودیم و برایمان امورى طبیعى است، زیر قلم کافکا معنى مضحک و پوچ و گاهى هراسناک به‌خود مى‌گیرد.

    از متن کتاب:

    آدمیزاد یکه و تنها و بی پشت و پناه است و در سرزمین ناسازگار گمنامی زیست می‌کند که زاد و بوم او نیست، با هیچ کس نمی‌تواند پیوند و وابستگی داشته باشد. خودش هم می‌داند… می‌خواهد چیزی را لاپوشانی بکند، خودش را به زور جا بزند، گیرم مچش باز می‌شود: می داند که زیادی است. حتا در اندیشه و تکرار و رفتارش هم آزاد نیست. از دیگران رودرباستی دارد، می‌خواهد خودش را تبرئه کند. دلیل می‌تراشد، از دلیلی به دلیل دیگر می‌گریزد، اما اسیر خودش است، چون از خطی که به دور او کشیده شده نمی‌تواند پایش را بیرون بگذارد. گمنامی هستیم در دنیایی که دام‌های بیشماری در پیش ما گسترده‌اند، و فقط برخوردمان با پوچ است.

    این کتاب پیشتر با کیفیت نامطلوب در سایت قرار گرفته بود.

    ● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی بهنام شرفی را ببینید.

    » بهنام شرفیهای مرتبط:
    یازده پسر
    Selected short stories of Frantz Kafka
    نوشته ای قدیمی

    نسخه ها

    حجم: ۳ مگابایت

    دریافت ها: ۱۲۵۶

    تعداد صفحات: ۱۵۶



    درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.

    

© تمامی حقوق مطالب برای وبسایت بهنام شرفی محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع و شرعا حرام می باشد.
قدرت گرفته از : بک لینکس